شرح شهادت چهل دختران هزاره


شرح شهادت چهل دختران هزاره

 

در ارزگان پس از شکست هزاره‌ها فجایع زیادی اتفاق می‌افتد اما از همه تلخ تر ماجرای شهادت شیرین هزاره و همرزمان اوست. وقتی لشکرعبدالرحمان  وارد ارزگان می‌شوند، دست به تجاوز، غارت و هجوم ناجوان مردانه و هولناک می‌زنند که از ماجرای هولوکاست و قتل عام ارامه فجیع تر است. نمی‌دانم چرا کسی در این مورد چیزی نمی‌نویسند و نمی‌گویند. مردان امیر تمام قلعه‌های هزاره را آتش می‌زنند، رمه و گاوان مردم را نابود می‌کنند، زمین‌ها را آتش می‌زنند و تمام مردان اسیر شده را از دم تیغ می‌گذرانند. زنان را اسیر می‌گیرند و به‌عنوان برده و کنیز به هم دیگر پیشکش می‌کنند و در بازار‌ها به قمت کمتر از قمت جو و گندم به فروش می‌رسانند. این بردگان بي‌گناه آن قدر زیاد بودند که امیر از مالیات آن‌ها لشکرش را برای یک سال تامین هزینه می‌کند. وقتی ارزگان در شرف شکست و نابودی قرار می‌گیرد، عده‌ای از زنان دلیر و بي‌پروای ارزگانی اسلحۀ گرم و شمشیر به دست می‌گیرند و شروع به جنگ و گریز با لشکر امیرمی‌کنند. وقتی لشکرعبدالرحمان با تمام توان به جنگ رو به رو با یاران شیرین می‌شوند. فرمانده شیرین چون سردار کارآزموده هزاره تن به نبرد تن به تن می‌دهد و تا آخرین توان با یارانش می جنگند اما وقتی توان رزمی‌انان رو به کاهش می‌نهد، فرمان عقب نشینی می‌دهد. شیرین هفت شبانه روز آبادی به آبادی در کمال دلیری و کارآزمودگی با دختران هم سن و سالش تن به جنگ و گریز می‌دهد و سرانجام به کوه چل دختران می‌رسند. شیرین با یارانش از کوه بالا می‌رود و لشکر امیر به تعقیب آنان از کوه بالا می‌شوند. شیرین در آخرین قلۀ کوه از یارانش می‌خواهد که سنگر گیرند و تا آخرین لحظه با سنگ از پیشروی دشمن جلوگیری کنند. آنان تا دم غروب به سمت دشمن سنگ می‌اندازند و دشمن با گلوله پاسخ می‌دهند. سرانجام دشمن در چند قدمی‌شیرین و یارانش می‌رسند. شیرین رو به سمت ارزگان غارت شده می‌کند و به یارانش می‌گوید، نه راه بازگشت مانده و نه پای فرار. دشمن در چند قدمی ماست. ننگی تلخ تر از این نیست که به‌عنوان کنیز و برده در بازارهای قندهار و کابل به فروش برسیم و یا گرم کننده بزم‌های بوزینه‌های امیر باشیم. همه باهم به سمت قله حرکت می‌کنیم و از لاخ بلند کوه به سمت ابدیت، جاودانگی و تاریخ پرواز می‌کنیم. دشمن که در چند قدمی‌شیرین و یارانش رسیده بودند، ناباورانه شاهد زیباترین مرگ خودخواسته دختران آزاد و سر بلند هزاره‌های ارزگانی می‌شوند. آنان با تعجب می‌بینند که چهل عقاب بلند پرواز هزاره دست به دست هم از بلندای کوه پرواز می‌کنند و با شکوه و شگرف بي‌مانند به پایین کوه فرود می‌آیند. سخره‌های سخت و تیغ مانند کوه آنان را به گرمی در آغوش می‌کشند و در پایین دست خود جای ابدی و جاودانه برای آنان آماده می‌کنند. کوه غرقه در خون به بلندای تاریخ فریاد می‌کشد و دامنش را برای فرود عقاب‌های خانه زاد خود می‌گشاید. بلند پروازان تاریخ هزارستان به آرامی فرود می‌آیند و درحالی که دست همدیگر را به سختی فشرده بودند، تن به خواب ابدی می‌دهند. دشمنان با دیدن این شکوه و شگرف بي‌همتا حیرت زده و سرافگنده به ارزگان بر می‌گردند. این فاجعه آن قدر هولناک و غمگین انگیز رخ می‌کشد که دشمنان شیرین و یارانش از راه آمده باز می‌گردند و شرمسار ارزگان را برای همیشه ترک می‌کنند. فرمانده این فاجعه که به نام چرخی یاد می‌شد. مستقم به کابل می‌رود و سلاح از تن در می‌آورد و سرپرستی چند اسیر ارزگانی را به عهده می‌گیرد. او تا آخرعمر شب‌ها بدون کابوس نمی‌خوابد و روز‌ها با تلخی و تیره روزی با خود حرف می‌زند و گاهی دور از چشم مردم بر خود فریاد می‌کشد و سر به دیوار می‌کوبد. سرانجام این مرد توسط بازماندگان حکومت امیر به زندان می‌افتد و با تمام خانواده قتل و عام می‌شود. اما در طرف دیگر شیرین و یارانش توسط مردان شجاع هزاره در شب تلخ خیانت و دهشت امیر در زیر نور مهتاب هزارستان در چهل مزار سرخ رنگ و خونین چادر خاک به سر می‌کشند و به خواب ناز ابدی فرو می‌روند و به تاریخ خونین و دردناک هزارستان بزرگ می‌پیوندند. وقتی آتش فتنه امیر خاموش می‌شود، مردان هزارستانی در شبی از شب‌های روشن هزارستان به دامن کوه گرد می‌آیند و مخته خوانی می‌کنند. مردان و زنان هزارستان کوه را کوه چهل دختران می‌نامند و آن‏جا را به‌عنوان میثاق ابدی برای دفاع از سرزمین و همیت هزاره‌ها قلمداد می‌کنند. پس از آن روز زنان و مردان نو عروس هزارستان به‌ویژه مردم اجرستان، ارزگان جاغوری و غزنی تعهد می‌کنند که نام اولین دخترشان را شیرین بگذارند. و برای عقد عروسی شان بر مزار شیرین و یارانش بروند و کام بچه‌های شان را با خاک مزار شیرین، شیرین کنند. از آن روزگار اکنون سال‌ها می‌گذرند. مردم هزارستان شیرین را فراموش کرده‌اند و مزار خونین او اکنون بي‌رنگ است. دیگر هزاره‌ها نام دختران شان را شیرین نمی‌گذارند و با مزار او عقد نمی‌بندند و به زیارت او نمی‌روند. شیرین آن قدر فراموش شده است که نسل نو هزارستان داستان شکوه پرواز عقاب بلند پرواز دره‌های ژرفناک ارزگان را افسانه و حکایت می‌خوانند. نسل نو هزاره‌ها نام اولین دخترشان را ماریا می‌گذارند و برای خواب بچه‌های شان از امیر ارسلان رومی و فرخ لقا صحبت می‌کنند.

 

بحرالفواید قسمت عین الوقایع یوسف ریاضی هروی

(درشرح رویداد ارزگان و شهادت چهل دختران هزاره)

یوسف ریاضی این رویداد تلخ تاریخی را چنین می نویسد: هزاره ها با نهایت رشادت محاربه می کردند. یک‏نفر هزاره پشت سنگی را سنگر قرار داده، بیست یک نفر سپاهی دولتی را با گلوله زد و در تفنگ بیست دوم وقتی سمبه روی شکم را می زد که از هر طرف به او شلیک شد، تا شش تیر خورد و از پا ماند. دولتیان رفتند که سرش را ببرند، ناگهان از جا بر خاست و با کارد دو نفر را مجروح سخت نمود. آن وقت خودش کشته شد. هکذا اکثر آن‏ها شجاعت را به خرج دادند. لیکن چون اهالی ارزگان رییس مخصوص نداشتند و از طرفی نفاق در بین شان در گرفتند، بنای لجاجت با هم دیگر را گذاشتند، جمعی رشوه گرفتند و دست از جنگ کشیدند، تا لشکر عبدالرحمان از هر طرف حمله آورده، داخل الگای آنان شدند. در نقطه(سنگ ده) هزاره‏ها اجماع نموده، جنگی سختی روی داد، بعد از دو ساعت، قلعه آن ها با توپ منهدم گردید، خود شان به کهسار متفرق شدند. لشکرعبدالرحمان دست به غارت و کشتار کشودند، آن چه توانستند، کردند، من جمله چندین طفل را با سر نیزه برداشتند. بسیار زنان را سینه بریدند، مردان را کشتند، اناث و ذکور نیکو منظر را اسیر نمودند.(ص 4)

در چنین شرایط سخت است که عقاب‏های بلند پرواز هزاره، دست به حماسه شکوه مند می زنند و پس از نبرد تن به تن و عقب نشینی به طرف کوه، سرانجام زیبا ترین مرگ خود خواسته را به ثبت می‏رسانند.

 یوسف ریاضی هروی در قالب نظم نیکو این زیبایی تمام را چنین شرح می دهد:

به قصد غزالان نیکو سیر

چو گرگان شدند از قفا حمله ور

همه تیغ بر کف، تفنگی به دوش

تعاقب کنان جمله اندر خروش

غزالان بر آن کوه بالا بلند

به لاخی سر راه شان گشت بند

نه دست ستیز و نه پای گریز

سراسر بر احوال خود اشک ریز

ریاضی هروی تاریخ نویس، فرجام این پرواز بلند و تاریخی را چنین به نظم می‏کشد:

به چشم پر از اشک و مژگان تر

وداعی نمودند با یک دیگر

ز غیرت از آن کوه گردون سریر

فگندند خود را یکایک به زیر

بر آن سنگ خارا و ریگ درشت

یکی بر سر افتاد و دیگر به پشت

به هر سنگ یک قطعه ای چون بلور

جدا شد ز اعضای آن خیل حور

بدادند جان و ندادند دست

که ناید به ناموس آن ها شکست.

 

شرح اثر تاريخي چهل دختران آمده در سفرنامه

پالان يكي از قريه هاي است كه به صورت يك آبرفت طولاني و باريك، با زمين زراعي اندك در شمال غرب ارزگان واقع شده  است. در پایين اين آبرفت قوم ناخي(يانخعي) از اهل سنَّت سكونت دارند و در قسمت بالاتر، هزاره‏هاي شيعي زندگي مي‏كنند. تا قبل از محنتي كه در زمان عبدالرحمان رخ داد، اين مناطق به هزاره‏ها تعلق داشت؛ اكنون در برخي از جاها، جز نشانه هاي از كشت وكار( به صورت ديمي يا آبي) و چشمه هاي خشكيده وآثاري مخروبه چيزي باقي نمانده است.

در بالاترين نقطه اين «ناوه»، كوه مرتفعي به نام «بالاچوب» وجود دارد كه برتمام منطقه مشرف است. در قسمت جنوب غربي اين كوه مرتفع، درَّه ي به «آب چكك» موسوم است. بين كوه بالا چوب و درَِه آب چكك، گردنه اي هموار وجود دارد، دراين گردنه، نشانه هاي از وجود سكونت و خانه به چشم مي خورد، در منتها اليه غربي كوه بالا چوب و قسمت شمالي اين گردنه ي هموار، يك بريدگي به ارتفاعي از حدود تقريبي 100 متر تا 300 متر به صورت نيم دايره رو به طرف شمال كشيده شده است؛ چنان كه در يادها مانده و زبان به زبان نقل شده است مي گويند: خانواده هاي هزاره، وقتي تحت تعقيب دشمن قرار مي‏گيرند از مناطق «گل خار»، «شن ده»، «ارزگان»، « نواحي پالان» .... به اين رشته كوه‏ها  رو آورده اند اما دشمن، آن‏ها را در درون اين كوه ها نيز، تعقيب كرده است.

گروهي از دختران و زنان كه احتمالاً همراه آنان كودكاني نيز بوده، درين كوه‏ها در محاصره قرار مي‏گيرند؛ مي‏گويند اين گروه از زنان را فردي به نام «شيرين بيگم» كه دختر شجاع و تفنگ چي بوده فرمان مي‏داده است،  وقتي دشمن به آن‏ها نزديك مي‏شود، در حالي كه آنان سر گردنه واقع در ناحيه غربي كوه بالا چوب رسيده بوده، از پشت، چپ و راست در محاصره كامل واقع مي‏شوند . مي‏گويند آنان، مردن را بر اسير شدن در دست دشمن ترجيح داده و احتمالاً به دستور بيگم،  خود را در ته اين بريدگي كوه پرت كرده و يا به صورت طبيعي و تحت فشار حمله، به اين دره چند صد متري فرو افتاده اند. بعد از اتمام جنگ، مردماني كه در محل باقي مانده ويا از جاهاي ديگر بر گشته اند، رفته جنازه هاي آن‏ها را كه گفته مي شود 43 تن بوده از پائين درَّه مي آورند و در سر درَّه در پهناي گردنه، دفن مي كنند.

نگارنده در مورخ 9/1/1381 با كمك آقاي تاج محمد باغچاري فرزند حسين، (طي6 ساعت پياده رويي رفت و6 ساعت برگشت) به آن‏جا رفته و عكس و كروكي تهيه كردم؛ روي گردنه، چهار قبر ديده مي شود؛ قبرتك نفري در پيش رو (كه مي گويند قبر شيرين بيگم است)، قبر طولاني به طول 26 قدم درحدود 3 قدم عرض در وسط و دو قبر خُرد سال در پشت سر به چشم مي خورند.(دفتر دردری، استاد مظفری)

 

به یاد آن رفتگان نیکو سیر

در خوابگاه بودم، مادرم زنگ زد که در خانۀ برادرم دختر شده است، نامش را چه بگذاریم. با بغض گفتم بگذارید شیرین هزاره و نام او را شیرین هزاره گذاشتند. درهمان شب این چند دوبیتی فارسی و هزارگی را سرودم که یادی باشد هرچند کوچک برای شیرین هزاره و هم رزمان قهرمانش. شیر دخترانی که تاریخ در خود کمتر دیده و کمتر به یاد دارند. جا دارد که هزاره‌ها و مردم افغانستان به یاد آن‌ها جاده‌های ارزگان، کابل و هزارستان را با نام نیکوی آن‌ها مزین کنند که آبروی وطن ماست، نه افسانۀ خود ساختۀ ملالی و افسانه‌های باد آوردۀ دولتی.

 

خبر از ارزگان آورده کوتر

زکـوچ رفتگان آورده کوتر

نمیدانم چیکه خونینه پرشی

غم چل دختران آورده کوتر

*

چهل دختر، چهل کوتر، چهل رنگ

نشسته هر یکی بر شاخه‌ای سنگ

ده دست هر کدام شی نامۀ سرخ

چراغی، پرچمی، شور دل تنگ

*

سبکبالان و سرخیلان اندوه

تفنگدارن سنگ و سوته و چو

پس از جنگ و گریز و آتش و دود

یکه یکه برفتند تا سر کوه

*

پس پشت شی فقط چند خانه مانده

دو تار مومیان شانه مانده

از پشته قندهار تا دشت ششپر

فقط چند توغی ویرانه مانده

*

سر کوتل سیا زاغا نشسته

تمام راه روود ره ... بسته

به لاخ کوه چهل گیسو حمایل

مسافران بال و پر شکسته.

*

شیرین سر خیل آن بالا نشسته

چنین می‌خواند با ساز شکسته

دختر ازرگی ده چنگ اوغو!؟

الیگو ننگه، ده قورو نوشته.

*

تمام ارزگو ره غم گرفته

خانه خانه شی ره ماتم گرفته

زمین داور و شش برج و دو دی

همه ره آتش گرفته، دم گرفته

*

ده پای کوه تمام‌شی لاشه خوره

پاکستانی، هندی، ...کوره

تمام راه روود کوه ره بستن

راه دره دهان باز گوره

*

پری از شاخ دولانه صدا کرد

شیرین با دختران یکجا دعا کرد

منیژه، تاج گل، زیبا، فریبا

ز صدق دل همه رو سون خدا کرد

*

لشکر ... نزدیک تر شد

کبوترها از این حرکت خبر شد

شیرین: زیبا، فریبا را بغل کرد

سفر کوتاه تر کوتاه تر شد

*

کبوترها همه پرواز کردند

سفر سوی سفر آغاز کردند

عقابان بلند پرواز ازره

پر خونین شان را باز کردند

*

تمام دره در فریاد گم شد

کبوترها به دردآباد گم شد

جوانی و غریبی و غم یار

همه در خاطر ناشاد گم شد

 

سر خاک شیرین لالک برون شد

به یاد و نیکو یادکرد آن بلند پروازان هزاره در شب تلخ سالگرد شهادت شهید بیگم هزاره و یاران شجاعش این چند دوبیتی را بر دوبیتی های قبلی افزودم که ادای دینی باشد به آن نیکو سیران و تشفی برای دل خونین مردمم:

شبیه کوه‏های ارزگان بود

میان کوه مشتی استخوان بود

درون بوته‏ها پیراهنی سرخ

نشان از چل تن چل دختران بود

*

تمام کوه از خون لاله‏ گون شد

سر خاک شیرین لالک برون شد

چهل لالک کنار خاک رویید

همه گل‏ها ز خجلت واژگون شد

*

شبانگاه دختران چون موج بیتاب

کنار قبر شیرین زیر مهتاب

یکی فریاد زد از خواب برخیز

رفیقان آمده با جامی پر آب

*

تمام راه را امشب دویدیم

بلاخره کنار تو رسیدیم

سر از خواب گران بردار شیرین

بدون تو چه‏ ها دیدیم، کشیدیم.

 

  بر گرفته از نوشته هایحفیظ الله شریعتی                               

غم غربت میزنه هر دم...

غم غربت میزنه هردم مره نیش

دكترحفيظ الله شريعتي

 

دل مه ده تار موي تو بنده شيري

قيمت تار موي تو چنده شيري

شيري سون مه نگاكدخوب فاميدوم

خراج ملك سمرقنده شيري

                                                 ***

آبي بابا خانه ميمو اماده

ميمو از ملك ماليستو اماده

بابي آبي بورو ده خودخو بيرسو

غلامه دختر طلبيستو اماده

                                            ***

ميموني ماليستو سردار مو موشه

قومو،بيرارو خريدار موموشه

ده روز پس كسي و روز سختي

سايه ديوال شي بل ديوار موموشه

***

دو زولفاي سياي شي تار تاره

اميل جودنه هرسو قطاره

شاو آشوق مثال شاو موي شي

درازه،بي قراره، انتظاره

                                                            ***   

دوچيشماي فياض چيم غزاله

غزل گفتن شي گنج لايزاله

داوت مونوم توره ده ملك پيدگه

او و نان پيدگه درتو حلاله

                                                   ***

چيماي شي از چيمم گل چيده مي رفت

لباي شي از لبم كوچيده مي رفت

دو سيو خوشنماي تازه گگ شي

شور و شادي مره دزديده ميرفت

***

مره كشته لب خاموش ديده

سرو سينه اي طلا پوش ديده

كشكي پنا ميدد اي بي وطن ره

كوته ي فقيري آغوش ديده!

                                                   ***   

شوي از سوز دل از بي قراري

غم ديده بشد از چيم مه جاري

ده درگاي خدا ناليده گفتوم

چره ديده شده از مه فراري

                                            ***

خبر آمد كه يار ازمه بريده

هواي شي از سر بام مه پريده

آلي گونو بوگيد يگ راي چاره

چيماي شي دور چيم مه خط كشيده

***

عجب آبو هواي داره پيدگه

عجب گل دختراي داره پيدگه

دست مه كوتايه از ملك بابي مه

اگر نه ماجراي داره پيدگه!

***                                    

غم غربت ميزنه هردم مره نيش

زخم كاري موخروم از قوم و از خيش

نميدانوم خداكد يا خلايق

دل مه بخشي ديده يه ريش در ريش!

                                          ***

راه پيشرفت مره مسدود كردي

اوغو گفته مره محدود كردي

از ارزگو،دشت برچي تا قرباغ

مره آتش زدي نابود كردي

***

براي رفتنت در انتظارم

براي مردنت لحظه شمارم

اوغو،كوچي،ملاعمر،آدم خان

ازي بيشتر هديه اي ندارم!

 

یا دی از چهل دختران


یادی از چهل دختران

چهل دختران

خبر از اروزگان آورده قاصد

ز كوچ رفتگان آورده قاصد

نميدانم چيكه خونينه پرشي

غم چيل دختران آورده قاصد!

                                               ***

خبر از ارزگان آورده كتر

ز كوچ رفتگان آروده كوتر

نميدانم چيكه خونينه بال شي

غم چيل دختران آورده كوتر!

                                           ***

چهل دختر،چهل كوتر،چهل رنگ

نشسته هريكي بر شاخه ي سنگ

ده دست هركدام شي نامه ي سرخ

چراغي،پرچمي، شوري و دلتنگ!

***

سبك بالان و سرخيلان اندوه

تفنگ داران سنگ و سوته وچو

پس از جنگ و گريزو دودو آتش

يكه يكه برفتند تا سركوه.

***                                      

پس پشت شي فقط چند خانه مانده

دوتار مو ميان شانه مانده

از پشت قندهار تا دشت ششپر

فقط چند توغي ويرانه مانده

 ***                                                                                    

سر كوتل سيا زاغا نشسته

تمام را روود ره اوغو بسته

به لاخ كوه چهل ابرو حمايل

مسافران بال و پر شكسته!

***

شرين سرخيل آن بالا نشسته

چنين ميخواند با ساز شكسته

دختر ازرگي ده چنگ اوغو

اليگو ننگه!ده قرو نوشته!

 ***                                     

تمام ارزگو ره غم گرفته

خانه خانه شي ره ماتم گرفته

زمين داور و شش برج و دو دي

همه ره آتش گرفته دم گرفته

                                           ***   

ده پاي كوه تمام شي لاشه خوره

پاكستاني،هندي،اوغون كوره

تمام راه روود كوه ره بستن

راه دره دهان باز گوره!

                                                  ***

پري از شاخ دولانه صدا كرد

شرين با دختران يكجا دعا كرد

منيژه،تاج گل،زيبا،فريبا

ز صدق دل همه رو سون خدا كرد!

                                       ***

لشكر اوغونو نزديك تر شد

كبوتر ها ازين حركت خبر شد

شرين زيبا،فريبا را بغل كرد

سفر كوتاه تر كوتاهتر شد!

                                             ***

كبوترها همه پرواز كردند

سفر سوي سفر آغاز كردند

عقابان بلند پرواز ازره

پر خونين شانرا باز كردند!

***

تمام دره در فریاد گم شد

کبوترها به درد آباد گم شد

جوانی و غریبی و غم یار

همه در خاطر ناشاد گم شد.

 

قصه هر شو میه اوماغ تو آلی

قصه هر شو میه اوماغ تو الی

             دکتر حفیظ الله شریعتی
 

ازی درگه جای دیگر نموروم

سید گشت گر وری هر در نموروم

قد سنگ اگر بیزنی ده بال و پر مه

از بام تو گامی آن سو تر نموروم

***

دل مه ده موی شورنگ شی اسیره

قد زلفای سیای شی سات مه تیره

کمند رستمه قوللاج موی شی

رنگ موی تیره شی رنگ قیره!

***

ده ای روزا دل مردم سنگی یه

دکان زرگری وری رنگی یه

عاشق شدن شی پر رنگ و ریایه

مثل تخمای مرغ ماشینی یه!

***

ملک غربت اخر وطن مه موشه

کالای سفید شی کفن مه موشه

مثل بلگای ریخته روی سرگ

تای پای هرکس پیرن مه موشه!

***

دست مه و گوشه دامن تو لالی

خارو ذلیل شونه دشمن تو لالی

دل مه خونه ازی ملکای غربت

بوبر مره دمو وطن تو لالی!

***

ده ای ملکا ایل و تبار مه نیه

گاو گوسپو وکشت و کار مه نیه

کوه سارای شی ده چیم مه غریبه

ماه با مو و سیا بار مه نیه!

***

دل مه بخشی وطن مو شوله وره

اگر چه ملک ایران خاک شی زره

ده ای خاک غریب گزرو نموشه

برار از حال ببرار بی خبره!

                                    ***

مردم موگیه:غربت آسمون شی سنگه

بازی موگیه:ده دسترخوان شی سنگه

بخشی از مه که یک عمره غریبوم

خدا خودشی میدنه که نان شی سنگه!

                                             ***

اگر چه ذهن دوروبر مه سنگه

دوستتدارم الی!گوفتون شی ننگه

ده ای روزا که از مه دوری الی

خدا میدنه دل مه بخشی تو تنگه!

***

ده کار عاشقی نمره شی بیسته

اگر چه گاهی استه گاهی نیسته

اوگو دفه ایلمگ چیلمگ موکونه

ولی مالوم نیه عاشق کیسته!

                                         ***

اگر چه سیل و تماشای تو سخته

یک شاخ گل اشتو ده جای تو سخته

خانه خانه موشوم از پاس تو الی

ازی خانه دیده منهای تو سخته!

                                           ***

موگیه که باد ازی ازاد الی

اگر چه کور مادرزاد آلی

نوشته کو،بوگی،فریا خو بیزنو

آخیر شی گنگی مادرزاد آلی

***

قصه هر شو میه اوماغ تو آلی

روشن شونه بخیر چراغ تو آلی

طوی و طوی سورکنوم خاتون تو بیروم

نمنه دیگه ده دل مه داغ تو آلی!

                                          ***

گذشته یی ازره پر رنج و درده

ای دردا آیینه روز نبرده

میدانداری ازره ره کس نداره

ده روز جنگ ریزه بچه شی مرده!

خونه ویرون مه ویرانه کدی یار

خونه ویرون مه ویرانه کدی یار

سرواده خوآلی دیر کدی تو

مره از دیر امدو دلگیرکدی تو

پایک پایک زدوم ده بیخ اوخور

مره از عاشقی خوسیر کدی تو

***

خال سایه ده پیشانی شی نوربن

توت سفید پیش خانه شی نوربند

لب چشمه میه چقرا موکونه

چقرا بلده بانه شانه شی نوربن!

***

خونه ویرون مه ویرانه کدی یار

مره از خودمه بیگانه کدی یار

واده دادی لب چشمه نمادی

مره ازپاس خودیوانه کدی یار!

***

ده دوری تو آلی عادت نداروم

وقتی دوری دیده طاقت نداروم

ازو روزی که رفتی تا به امروز

خدا میدنه خاوراحت نداروم!

***

آوورچومه کم کم بارو موباره

بلی خانه جمه سارو موباره

تورپیکی جان سرواده خوبایه

جمه اوغو پس آده خوبایه!

***

کشکی هزارستان آباد موشودی

دل پیروجوان شی شاد موشودی

دختربچه شی دانشگاه مورافتی

ازدست کوچی ها آزاد موشودی!

***

گشتو شیشتون مو پنهانی یه لالی

خانه مو رو ده ویرانی یه لالی

سرکوچه ره سربازا گرفته

ای روزگار افغانی یه لالی

***

موگیه:که زار هلایل ره خورده

وقتی دختر قربان دل شی برده

مردم جم جمه ده پیش خانه شی

باورمه نموشه چوپون مو مورده!


ملا امام ده یک روز فرمود

خدا عاشق حضرت خوا بود

بخشی دلتنگی خو اواز ره خلق کد

آواز حق شبیه چنگ ورود بود!

-------------------------------

این خانه که انداخته ام جور نشد

این تازه تنو که انداخته ام تور نشد

درقول سیاخاک زمین شخم زدم

خوراک زمستانی ما بورنشد!

***

آفات و بلافات فلک دور نشد

این کهنه دعای پیر منظور نشد

بیچاره پدرنشست و گندم کارید

از ارد شخل کندوی ما پر نشد!

***

این خاک بجز تلخی یکخواب نداشت

جز مزه تند و تلخ تلخاب نداشت

بیهوده براین سراب دل خوش کردیم

این دشت نه از ازل،که ازابداب نداشت!

***

این کهنه دیار پیر نامش وطن است

گفتند برای مردمش جان وتن است

امابرای مردم آواره مثل من

چیزی شبیه تکه ی از جنس پیرن است!

***

یک روز یکی آمدو دستش پرقند

با خنده ی از جنس بخارا وسمرقند

گفتند متاع است به جان می ارزد

القصه شکایت نشود بیخ مرا کند!

***

این کهنه دیارپیر نامش وطن است

گفتند برای مردمش جان وتن است

برما که تمام عمر عالم گردیم

یک تکه لباس کهنه پیرزن است!

                                                                                  دکتر حفیظ الله شریعتی"سحر"

 

ادبیات عشق در مخته ای “گل مامد”

ادبیات عشق در مخته ای “گل مامد

عده ی از پژوهش گران عزیز ما در حوزه ادبیات غنی و پربار هزاره گی، کم لطفی کرده اند و مخته را یکی از قالب های ادبیات موزون و گونه ی بیان احساسات و ادارکات در حوزه مشخص سخنگان گفتاری در مناطق بومی هزاره نشین دانسته اند که این پندار خام و نگرش فشرده در جزیره ی بزرگی از مجموع الجزایر به هم مرتبط ادبیات فولکلور در حوزه ی بزرگ از جغرافیای ادبی کشور، از دید نگارنده خطای ترسناک و جفای زهرناک پنداشته می شود!

من باور دارم که مخته بیشتر بجای اینکه از نظر فورم یک قالب موزون برای بیان احساس و فکر باشد، مانند شعر، داستان، رمان و درام … یک گونه ی ادبیست. از نظر معنا و محتوا، ادبیات یا سخنگان متعارَف یک ملت را در بطن خود دارد.

گاهی که به شکل و یا ریخت بیرویی مخته دقت شود، یک گونه ی ادبیست. یک چامه است. چامه ی که مانند آب، ریخت های متفاوت احساس و پندار مخته سرایان را بخود می گیرد. این گونه ی ادبی، قالب های گوناگون دارد. تنها در قالب های دوبیتی و چهار پاره خلاصه نمی شود؛ به دفعات در قالب های غزل، مخمس، مستزاد، مرثیه، قصیده و حتا جالب تر اینکه در قالب های شعر نو نیمایی و سپید به گونه ی فی البداهه سروده شده است. فورم و عمق تحولات زمانی را شما در این مخته که امروز به ندرت بازخوانی می شود، بخوبی می توانید ببینید:

مغول باچیم کته شیده

روغو از قاش سنگ بارو کنده

منده شیده

مرداوزمای ره پیرکیده

شیطو – میتو مرده شیده

سنگ سفید ریشته شیده

**

آتی بابا پسکی بیه

از دوشمنو تشکی بیه

تشکی بیه

تشکی بیه

خوب، از نظر قالب شما این مخته را در کدام یک از قالب های شعری می گنخانید؟ ذهن کوتاه انسان امروز باید تا کجا قد راست کند تا وسعت محتوای این گونه ی زیبا را بتواند بگردد؟

مخته تنها واژه ی بکر و کاملن دست نخورده ای است که تا به امروز بصورت رسمی و میثاقی درج هیچ قاموسی در حوزه زبان بزرگ پارسی دری نگردیده است. یعنی در هیچ فرهنگ واژگان فارسی مانند دهخدا، معین، عمید و دیگر فرهنگ ها کم از کم تا این دم وجود ندارد! که این غیبت خیلی منطقی و از خانبی عجیب هم است. منطقی به این دلیل که این واژه یک آوای کاملن بومی هزاره گیست و از ورای قرون و اعصار مانند بسیاری شاخه های ادبی گفتاری دیگر، نسل به نسل با امانت داری کامل حفظ و منتقل شده است. که پس از آغاز عصر روشنگری و گرم شدن بازارهای ثبت و ضبط بصورت که امروز در حوزه گفتمان ارتباطات به گونه ی یک میثاق مطرح بحث است، مناطق هزاره نشین به عنوان یک جغرافیای مغلوب در برابر جغرافیای سیاسی و سیاست جغرافیای نو تعریف شونده ی روزهای اخیر عمر کابلستان و گندهارا، بیشتر محصور و محدود گردید. به گونه ی که اگر تحولات سه – چهار دهه ی اخیر در کشور بوجود نمی آمدند، آهسته و پنهان همه چیز یا دفن و نابود می شدند و یا با آرایه های دیگری در بستر فرهنگ های غریب و فقیر خلط می گردیدند. آنچنانکه در بسیاری ابعاد و حوزه ها، چنین رویکردهای سیاسی به شدت اعمال گردیده اند و متاسفانه بعضی از گونه های قشنگ و هنری رایج در آن مناطق از جهان ادبیات بومی آن مردم ناپدید شده اند که خیلی اسف بار است.

مخته تنها ژانر و یا واژه نیست که از شناسایی و ثبت بازافتاده است، بسا گونه ها و واج های دیگری نیز هستند که تا هنوز ثبت قرارداد نامه ها نشده اند. که امیدوارم فرهیخته گان در این موارد محتاطانه بپردازند. مخته قشنگ ترین گونه ی ادبی منظوم و موزون در حوزه ادبیات گفتاری بومیان افغانستان مرکزیست که از سده های پیش از اسلام در میان مردمان آن دیار موجود بوده و رواج داشته است. مصور بودن، درام گونی، ریالیسم، تراژیک محوری، حماسه آفرینی و اپیک پروری، تغزل، روایت گری، اسطوره نگاری همه و همه انگیزه های کافی اند برای اینکه مخته را از یک چوکات و قالب محض فراتر برده و تا سطح یک گونه پربار، هنری، موزون و منظوم سخنگان گفتاری اوج دهد.

با این پیش وِرد، خواستم باب ورودی داشته باشیم در آسمان حماسه ی “گل مامد” که در میان هزاره ها به “مخته ی گل مامد” معروف است.

من مطیینم که تفسیر و تعبیر فشرده ی این مخته، آفتاب روشنی در این آسمان خواهد بود و خواننده گرامی بیشتر با این گونه ی ادبی آشنا خواهد شد.

گل محمد، معروف به “گل مامد” فرزند بختیار که او نیز بنام “ارباب بختیاری” شناخته می شد، در یکی از روستاهای اولسداری قره باغ ولایت غزنی دیده به جهان گشود. می گویند اندک دانش متداول عصر خویش را از ملای مسجد و از طریق مراوده و جر و بحث با دیگران فرا گرفت. او جوانی بود شجاع و با تحرک، که در جریان ها و حوادث پیش آمده همیشه سهم می گرفت. بعدها در روستایش به “گل مامد خان” معروف شد و یکی از ستون های فرماندهی محلش را بر دوش می کشید. گل مامد در سال ۱۳۰۸ خورشیدی در جنگ بین حبیب الله کلکانی و امان الله در روضه غزنه کشته شد که این جنگ در میان هزاره ها به “جنگ های سقاوی” معروف است.

می گویند این مخته را مادرش در سوگ وی سروده است:

بنا به اصل ایجاز، به هر بند این مخته به گونه جداگانه پرداخته می شود.

بند نخست:

شار کابل غوغا شیده

بیرق سرخ بالا شیده

بچی سقاو پاشا شیده

اربون تو گل مامد مه

قیرون تو گل مامد مه

مخته، با بیان یک رخداد تاریخی و یک تحول آغاز می شود. مخته سرا در حقیقت خود را در جایگاه یک تاریخ نگار، یک گزارش گر، یک روای و پیامبر وقایع و تحولات حس می کند. ایجاد یک شورش و بر پا شدن غوغا در شهر کابل، از یک انقلاب سراسری که نطفه آن در کابل بسته شده است، خبر می دهد. بالا شدن بیرق سرخ در اینجا، نماد و سمبول بارز جنگ، کشتار و خونریزیست که خون های زیادی بناحق ریخته شده اند و میدان شهادت در همه جا گرم است. که بعدها به دستور شاه امان الله خان، رنگ سرخ در فورم و تفسیر پرچم افغانستان نیز شامل گردید تا یاد و خاطره های شهدا و حماسه آفرینان بزرگی چون گل مامد خان را زنده نگهدارد. پادشاه شدن شخصی مانند بچه سقاو در همان زمان تنگ و با چنان پایه های سست و لرزانش، بی هیچ استراتژی ثابت و بقای محتمل، قربانی کردن عزیزترین و رشیدترین گل مامدها را در پی دارد. به این دلیل است که مادر مخته گویش از پرپر شدن زود هنگام گل سبز و نورسش سخت افسوس می خورد و با باران اشک مرثیه سرایی می کند و نوحه می خواند.

بند دو:

گل مامدخان کابل موره

ده کوه چنداوول موره

از راه تخته پل موره

اربون تو گل مامد مه

قیرون تو گل مامد مه

کابل رفتن گل مامد در این بند دو چیز را افاده می کند. نخست راوی دید باز و بزرگ مخته سرا و بانوی بزرگی را نشان می دهد که در موقف مادر یک جوان مبارز قرار دارد. جهان بینی باز و بلند خانواده ی را ترسیم می کند که در زمان زندانی بودن اندیشه ها، از همه ی تحولات آتی باخبر بوده است. دو دیگر اینکه، چنداول از قدیم الایام خانه ی اول و امن هزاره ها بوده و مرکز فعالیت های سیاسی و فرهنگی مملکت نیز، ریشه در خیزیش ها و آرامش های این بخش از ساکنان پایتخت داشته است. کابل رفتن گل مامد از تنهاترین راه، آنهم از تخته پل، بیانگر کارساز بودن نفس تحول از یک سو، رشادت گل مامد و اهمیت استراتژیک اجتماع چنداول، ساکنین شوربازار و کابل کهنه از خانب دیگر، خود دال بر درایت و آگاهی عجیب مادر گل مامد از اوضاع و احوال آنروز است.

بند سه:

گل مامد خان شولو موره

راه ره اِیشته از کوه موره

امرای جوانو موره

اربون تو گل مامد مه

قیرون تو گل مامد مه

این بخش از مخته، اوضاع و احوال سیاسی حاکم و اختناق بیش از حد در کشور را به خوبی به تصویر کشیده است. از دید مخته سرا، آفتاب باران سخاوت و بخشنده گی اش را از سر این بخش از زمینیان قطع کرده است. همه جا تاریک است و سیاه. هیولای شب از هر سو بیداد می کند. مهتاب و ستاره ها روبنده ی شب بر سر کشیده اند تا زمین خون آلود را ننگرند. به این خاطر است که گل مامد نیز در دل شب گام می گذارد و می رود تا با هرچه تاریکی و تیره گی است بجنگد. رفتن در دل شب و سیاهی و جنگ با خیلی از دیوهای سیاه و قوی پنجه نیز کاری آسانی نیست. کوه های از مشکل و رقت باید طی شوند، پاها آبله باران شوند، افت و خیزها باید تحمل شوند … تا چشم و جمال ها به نور حیات بخش آفتاب روشن شوند. این راه خرس و گرگ های زیاد دارد. به این دلیل است که تنها رفتن، کار عاقلانه و با تدبیری پنداشته نمی شود. عاشقان و قهرمانان دیگری نیز باید باشند تا گل مامد را در این راه مخوف و پیچ در پیچ همراهی کنند. مخته گر ناخودآگاه گونه ی دیگری از ژانر ادبی را شامل سرودش می سازد تا هم سالان و همقطاران گل مامد نیز تشویق و ترغیب شوند و راه ناتمام گل مامد ار ادامه دهند. مادر با آهنگ حماسی اش، به جان و دل جوانان هم ردیف گل مامد عشق و آتش می افکند تا قربانی شدن ها و نبود گل مامدها، دیگر هرگز در تاریخ تکرار نگردد و خلوت راه غریب کشنده را به شلوغ انسانی راه عزیز و حیات بخش مبدل سازد.

بند چهار:

گل مامدخان غزنی موره

ده جنگ سقاوی موره

از رای بی‌رایی موره

اربون تو گل مامد مه

قیرون تو گل مامد مه

این بخش در واقع پیام تک – بیت سوم بند نخست را در خود دارد. با این تفاوت که مخته گر در اینجا از موقف گیری خود و قهرمان مخته خبر می دهد. وی یک جانب را حق و طرف مقابل را باطل می شناسد. رفتن گل مامد در غزنی از بی راهی ها به گونه ی یک چریک تمام عیار، در مقابل خیل عظیمی از یک اردوی منظم امارت، ایثار و خانفشانی بزرگی را می طلبد. این است که او باز افسوس می خورد و گویا که از شهادت فرزند عزیزش از پیش آگاهی داشته است.

بند پنچ:

یک جنگ ده سر روضه شیده

گل مامد خان کشته شیده

سرکشی بریده شده

اربون تو گل مامد مه

قیرون تو گل مامد مه

بندی که قلب روایت و جای کشته شدن گل مامد را به گونه ی آشکار بیان می کند. سر روضه یا روضه جای است در داخل شهر غزنی که گویا جنگ با لشکر امیر، در همان محل صورت گرفته و گل مامد در همانجا به شهادت رسیده و سرش در همین مسلخ از تن جدا شده است.

بند شش:

گل مامد خان کشته شیده

ده خون خو آغشته شیده

بلی موتر ایشته شده

اربون تو گل مامد ما

قیرون تو گل مامد ما

در اینجا مهر و عاطفه ی مادری بخوبی نمایان می شود. هرچند طرز سرایش و خوانش مخته در میان جمع و با گریه همراه است. اما در این بند او واضح و آشکار می سازد که چگونه از جسم به خون آغشته ی فرزند جوانش که در مقابل وی قرار دارد، زجر و درد می کشد. در ادامه او به نحوی موقف و جایگاه خوب و بلند اجتماعی و پیامبری گل مامد را به هر شنونده ای روایت می کند. در عصری که موتر را کسی نمی شناسد و مقام های اول تا سوم امارت از آن استفاده می کنند، جسد غرقه در خون فرزندش با احترام منحصر به فرد مشایعت می شود. که این خود در نفسش یک نوع تاج افتخاری است که از جانب نظام وقت و مردم آن روزگار برای خانواده و سایر مبارزین راه آزادی اهدا می شود.

بند هفت:

گل مامد خان بی سر امده

بی سر و بی افسر امده

مُردیش بلی موتر امده

اربون تو گل مامد مه

قیرون تو گل مامد مه

بخشی که از قصاوت و بی رحمی دشمن آن روزگار بخوبی حکایت و شکایت می کند. قهرمانی که همیشه سبک بال، قافله سالار سپاه و سردار خیل خویش بوده است، حال بی سر، بسان سنگ گرانی بردوش دیگران حمل می شود! مخته گر از این معامله ی ناعادلانه ی روزگار به تنگ می آید و سخت می گیرید!

بند هشت:

اسپی بیری بیوه منده

دستایشی پُر خینه منده

بلدی باچه ریزه منده

اربون تو گل مامد مه

قیرون تو گل مامد مه

بندی که چند پیام عمده را با خود حمل می کند. مخته سرا در اول از متاهل بودن گل مامد خبر می دهد و اینکه او جوانی بوده است تازه داماد. وی می خواهد برای دیگران نیز ابلاغ کند که مرگ یک جوان تازه داماد که عروس عزیزش با دستان پر از حنا با هزاران آرزو و آرمان یکه و تنها برجا مانده است، چقدر سخت و سنگین است! در ادامه او گونه ای از رسم و عنعنه ای حاکم بر اجتماع را نیز حکایت و روایت می کند. اینکه اگر بردادر بزرگتر خانواده بنا بر عواملی می میرد، خانمش بر اساس فرهنگ رایج، به برادر کوچکتر و گاهی به برادر بزرگتر و حتا به خویشاوندان نزدیکش متعلق می شود. در غیر آن صورت، عرف حاکم چنان حکم می کند که عروس تا آخر خط باید تنها زنده گی کند. پهنای اجتماعی مخته در اینجا به خوبی قابل رویت است که مخته گر آن را به خوبی در بخش های جدا از هم و دقیق، در چنان حالت توان فرسا روایت کرده است.

بند نه:

اسپی بیری ریی شیده

دانی اُرسی خالی شیده

ده جنگ سقاوی شیده

اربون تو گل مامد مه

قیرون تو گل مامد مه

مخته سرا در این بخش از سهم گیری زنان در تحولات اجتماعی و مبارزات آزادی خواهانه در کنار مردان نیز خبر می دهد. آن گاهی که علم مبارزه و مقاومت گل مامد از شانه هایش بر زمین می افتد و کسی باقی نمی ماند که آن را بردوش بگیرد، عروس گل مامد چادر غیرتش را به کمر بسته و جای خالی گل مامد را تا دو راهی شهادت و پیروزی با رشادت و دلیری تمام پر می کند که تاریخ مبارزات عدالت و آزادی خواهانه ی مردمان هزاره، از این ایثارگری ها و خانفشانی ها مالامال است. او می خواهد بگوید که ارسی یا پنجره اتاق عروس، رفیق روزهای تنهایی اش را از دست داده و از بانوی مدام خانه نشین، قهرمان میدان نبرد ساخته که روزها و سالها رویا و آرمان های جهان سبز آزادیش را در آنسوی دیوارها و پنجره ها به تماشا نشسته بود.

بند ده:

رستم علی ریزه شیده

ریزه مَنِه خانه شیده

بلدی مامد دیونه شده

اربون تو گل مامد مه

قیرون تو گل مامد مه

این بار او به زبان گویای کودکی یتیمی مبدل شده است که در فراق و نبود بابایش، بی وقفه داد می زند و از زمین و آسمان خانه اش، می خواهد تا پدرش را به او باز گرداند. او با زبان رستم کوچک سخن می گوید. رستمی که یگانه یادگار گل مامد قهرمان است و روزگاری علم افتخار بابایش را بر دست خواهد داشت و راه سبز او را کماکان ادامه خواهد داد. او از همین حالا به رستم کوچک یاد می دهد که چگونه یادها و خاطره های طلایی پدر را در گوشت، پوست و استخوانش زنده نگهدارد و هیچگاهی نگذارد تا غور – غزنه ای زیبایش، خانه ی امنی برای دیوان روزگار شود.

بند یازده:

اسپو ده طبیله منده

بی‌زین و بی‌قیزه منده

روی شی سون درگه منده

اربون تو گل مامد مه

قیرون تو گل مامد مه

او باز در نبود گل مامد اشک حسرت می ریزد و اینکه اسپ ها یاد گرفته اند چگونه با غرور و بی هیچ ترسی، هر آن آماده ای تاختن به قلب دشمن باشند و گل مامدی را نمی یابند تا خران و خوکان را از حریم سبز خانه ای شان به آنسو برانند، افسوس می خورد و نیینامه سر می دهد.

بند دوازده:

تفنگ ده سرآچه منده

سمن ده طویله منده

بلدی آتی ریزه منده

اربون تو گل مامد مه

قیرون تو گل مامد مه

او به خوبی می داند که در فاصله ی میان رستم کوچک و خاطره ها، یادها و آثاری که از گل مامد به یادگار مانده اند ، رازهای شگرف و پیچیده ی نهفته اند و امیدوار است که روزی رستم کوچک، بزرگ و بزرگتر شود و این رازهای عجیب را کشف و برای همه باز گوید. او به رستم می گوید که در دنیای که انسانیت به زنجیر بسته می شود، دست ها و سرهای آزادی بریده می شوند و لشکر سیاه شب از هر سو به بهشت سبز و آسمانی آدمها یورش می آرند، تنها چیزی که می تواند عشق را از مسلخ زنده برگرداند، تفنگ است. به همین دلیل است که به رستم می سراید تا عشق بابا را نیز فرا گیرد و آن را درک و لمسش کند. او در خلال سالیان سیاه به خوبی تجربه کرده است که دشمن غیر از تفنگ، دیگر همه راه های رسیدن به بهشت آزادی را مسدود کرده اند و اکنون تنهاترین راه همین است!

بند سیزده:

گل مامد خان سر – سر میه

بی‌سر و بی افسر میه

پیش مادر بی سر میه

اربون تو گل مامد مه

قیرون تو گل مامد مه

امیری نو دامد مه

باچَی امیر مامد مه

آخر کار و پس از اینکه همه چیز را به همه کس خوب تعریف کرد و زیبا پیامبری نمود، دوباره عشق و عاطفه ی مادرانه او را مسحور و مجذوب خویش می کند و در فراق فرزند قهرمان و تازه دامادش از ته دل مخته می سراید و می خواند تا گوش های زمین و زمان کر شود.

درود بر تو ای مادر قهرمان! که همیشه قهرمان می آری. تا آزادی کامل ترا پاس می دارم که هم آیینه ای قد نمای گل مامدی و هم آیینه ی تمام نمای وطن!

مخته ی گل مامد، یک مثنوی تفسیر و تعبیر می خواهد. بزرگان ما را ببخشایند.

                                                                نویسنده: علی ادیب، کابل پرس 

 

مره دیدی...

مره دیدی روی خو گرداندی دیده

زخم ناسور ده دل مه ماندی دیده

رموز عاشقی ره خوب موفاموم

شینگ لاته خو ره گولاندی دیده


پیچه لولو آغیل بند دل مه

نرو سفر نکو خالی آغل مه

نشو غریب ده ملکای بیگانه

نرو تازه نکو دردای سیل مه


مقربان تایی لب خندیده تو

به رگبار نگاه بستم دیده تو

دیدون تای قباغی تو مره کشت

گمان موشه مره پسندیده تو



فدای سنگ کویت

بییه بوری وطن، بوری وطندار

ز هجرت دل بکن بوری وطندار

بییه بوری ازی ملکای مردم

همگی مرد و زن بوری وطندار


وطن بی ما و تو آباد نموشه

ز جنگ دشمنان آزاد نموشه

اگر عشق وطن در دل نباشد

دل غمگین مو هرگز شاد نموشه


وطن غزنی و جاغوری و نیلی

دلمه تنگه بلده بهسود شی خیلی

مقربان دشت برچی و افشار

بوری بند امیر دم پارک ملی


 بوری شمامه ره از نو بسازیم

صلصالی قرقره را رو بسازیم

اگه دشمو بسم خیال شی خام شد

روز روشون شی یکدم شاو بسازیم


وطن این تن فدای سنگ کویت

خاک غربت نیارزد تار مویت

خاک غربت مرا غمبار کرده

دل پر غصه می آیم به سویت




...تا به دامن

جوانی هم بهاری بود و بگذشت

به ما یک اعتباری بود و بگذشت

میان ما و تو یک الفتی بود

خیالم نو بهاری بود و بگذشت


سری چشمه رسیدم ناله کردم

نظر بر ابروی جانانه کردم

نظر کردم ندیدم یار خود را

گریبان تا به دامن پاره کردم


ز کف عمری جوانی رفت افسوس

بهار زندگانی رفت افسوس

نگفتم راز دل یکدم به پیشش

ز پیشم یار جانی رفت افسوس