ماه رحمت خداوند
فرا رسیدن ماه رحمت و مهمانی خداوند را ره همه شما تبریک عرض نموده از بارگاه خداوند متعال آرزوی بهروزی تان را داشته ام
فرا رسیدن ماه رحمت و مهمانی خداوند را ره همه شما تبریک عرض نموده از بارگاه خداوند متعال آرزوی بهروزی تان را داشته ام
شبم همرنگ گیسوی تو باشد.
مرا با صاحبان حج چه کار است؛
زیارتگاه من روی تو باشد

فلک زار و نزارم کردی آخر
جدا از گلعذارم کردی آخر
میان تختهٔ نرد محبت
شش و پنجی بکارم کردی آخر
***
اگر شیری اگر میری اگر مور
گذر باید کنی آخر لب گور
دلا رحمی بجان خویشتن کن
که مورانت نهند خوان و کنند سور
***
اگر شیری اگر ببری اگر کور
سرانجامت بود جا در ته گور
تنت در خاک باشد سفره گستر
بگردش موش و مار و عقرب و مور
***
جدا از رویت ای ماه دل افروز
نه روز از شب شناسم نه شب از روز
وصالت گر مرا گردد میسر
همه روزم شود چون عید نوروز
***
مه که سر در بیابانم شب و روز
سرشک از دیده بارانم شب و روز
نه تب دارم نه جایم میکند درد
همیدونم که نالانم شب و روز
تویی آن شکرین لب یاسمین بر
منم آن آتشین دل دیدگان تر
از آن ترسم که در آغوشم آیی
گدازد آتشت بر آب شکر
***
گلش در زیر سنبل سایه پرور
نهال قامتش نخلی است نوبر
زعشق آن گل رعنا همه شب
چو بلبل ناله و افغان برآور
***
بروی ماهت ای ماه ده و چار
به سرو قدت ای زیبنده رخسار
که جز عشقت خیالی در دلم نی
بدیاری ندارم من سر و کار
***
دلم زار و دلم زار و دلم زار
طبیبم آورید دردم کنید چار
طبیبم چون ببینه بر موی زار
کنه در مان دردم را بناچار
***
سه درد آمد بجانم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره
غم یار و غم یار و غم یار
خوشا آنانکه سودای تو دارند
که سر پیوسته در پای تو دارند
بدل دارم تمنای کسانی
که اندر دل تمنای تو دارند
***
چو آن نخلم که بارش خورده باشند
چو آن ویران که گنجش برده باشند
چو آن پیری همی نالم درین دشت
که رودان عزیزش مرده باشند
***
خوشا آنانکه تن از جان ندانند
تن و جانی بجز جانان ندانند
بدردش خو گیرند سالان و ماهان
بدرد خویشتن درمان ندانند
***
خوشا آنانکه پا از سر ندانند
مثال شعله خشک وتر ندانند
کنشت و کعبه و بتخانه و دیر
سرائی خالی از دلبر ندانند
***
من آن رندم که نامم بود قلندر
نه خان دارم نه مان دارم نه لنگر
چو روز آید بگردم گرد گیتی
چو شو آیم به خشتی وانهم سر
دگر شو شد که من جانم بسوزد
گریبان تا بدامانم بسوزد
برای کفر زلفت ای پریرخ
همی ترسم که ایمانم بسوزد
***
هر آنکس عاشق است از جان نترسد
یقین از بند و از زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گشنه
که گرگ از هی هی چوپان نترسد
***
بلا رمزی ز بالای تو باشد
جنون سری ز سودای تو باشد
بصورت آفرینم این گمان بود
که پنهان در تماشای تو باشد
***
پسندی خوار و زارم تا کی و چند
پریشان روزگارم تا کی و چند
تو که باری ز دوشم برنگیری
گرین سربار بارم تا کی و چند
***
دلا خوبان دل خونین پسندند
دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بیمشتری نیست
گروهی آن گروهی این پسندند
***
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
***
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
***
الهی گردن گردون شود خرد
که فرزندان آدم را همه برد
یکی ناگه که زنده شد فلانی
همه گویند فلان ابن فلان مرد
***
نهالی کن سر از باغی برآرد
ببارش هر کسی دستی برآرد
برآرد باغبان از بیخ و از بن
اگر بر جای میوه گوهر آرد
***
غریبی بس مرا دلگیر دارد
فلک بر گردنم زنجیر دارد
فلک از گردنم زنجیر بردار
که غربت خاک دامنگیر دارد
***
خور از خورشید رویت شرم دارد
مه نو زابرویت آزرم دارد
بشهر و کوه و صحرا هر که بینی
زبان دل بذکرت گرم دارد
***
غم عشقت بیابان پرورم کرد
فراقت مرغ بیبال و پرم کرد
بمن گفتی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
***
دل عاشق به پیغامی بسازد
خمار آلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافیست
ریاضت کش ببادامی بسازد
تو دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست
بجان دلبرم کز هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نیست
***
بهار آید به صحرا و در و دشت
جوانی هم بهاری بود و بگذشت
سر قبر جوانان لاله روید
دمی که گلرخان آیند به گلگشت
***
سیاهی دو چشمانت مرا کشت
درازی دو زلفانت مرا کشت
به قتلم حاجت تیر و کمان نیست
خم ابرو و مژگانت مرا کشت
***
عزیزم کاسهٔ چشمم سرایت
میان هردو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو
نشنید خار مژگانم بپایت
***
اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ
اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملک سلیمانت ببخشند
در آخر خاک راهی عاقبت هیچ
اگر دل دلبر و دلبر کدام است
وگر دلبر دل و دلرا چه نام است
دل و دلبر بهم آمیخته بینم
ندانم دل که و دلبر کدام است
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست من افتاد و نشکست
نگهدارنده اش نیکو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
***
بود وصل من و هجرانم از دوست
اگر قصابم از تن واکند پوست
جدا هرگز نگردد جانم از دوست
***
نمیدانم دلم دیوانهٔ کیست
کجا آواره و در خانهٔ کیست
نمیدانم دل سر گشتهٔ من
اسیر نرگس مستانهٔ کیست
گل و خاک ترا بخیه کنم من
وطن ! یک تار و یک سوزن بگیرم
تن چاک ترا بخیه کنم من

ای كاش چو پانی بودم.......
كلبه ام سایه ای در دشت
سقفم آسمان نشانیم خاك
ستاره ای چراغم
قوتم شیر قلوه سنگ اجاقم
ثروتم گندم گله یارانم
ای كاش چو پانی بودم
مونسم ناله نی باران آرزویم
همدمم باد جانم آفتاب
قبیله ام ما
حسرتم دیدار
خاطرم
فقط تو ...!

مست باش و مخروش،
گرم باش و مجوش،
شکسته باش و خاموش،
که سبوي درست را به دست برند و
شکسته را به دوش.
خواجه عبدالله انصاری

دیدم چراغ خانه همسایه
تاریکی مرا، روشن نمی کند
چشم از چراغ دور گرفتم
در خود سراغ نور گرفتم
در من شبی به طول تن آسایی
چاهی به عمق تنهایی بود
در هر قدم، هراس مرا می کاست
کز راه ناشناخته باز گردم
من هم خیالباف سحر گردم
اما هنوز،
خانه همسایه روشن بود
زخمی زدم به پوست تاریکی
ناگاه، طبل شب به صدا افتاد
دریافتم تهی است!
" محمدعلی بهمنی"

حدیث عشق من و تو ، حدیث عشق بهاری
به من چه میرسد ای دوست از این همه غم و زاری
تو از قبیلهی لبخند، من از قبیله اندوه
فضای فاصله صد آه، فضای فاصله صد کوه
تو از قبیلهی لیلی من از قبیله مجنون
تو از سپیده و نوری، من از شقایق پرخون
تو از قبیلهی دریا، من از نژاد کویرم
همیشه تشنه و غمگین، همیشه بی تو اسیرم

امسالم، پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام، قطارم رد شد
مانند زنی سبزه بهار عمرم
زنبیل به دست از کنارم رد شد

همه راز جهان در دستان تو نهفته است،
آن زمانیکه مداد در آغوش دستانت بی تابی می کند،
وقتی سر را بر صفحه سفید کاغذ می ساید و نشاط را به همراه دارد؛
که تجسم از آینده درخشان دختران معصوم سرزمین محروم هزاره جات است،
که هر روز بیشتر و بهتر می درخشند، خواهرم همواره نویسا باشی...

دو شو خانه پدر میمویه دختر

دستها پنهان٫ نفسها از دلها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آگین
زمین دلمرده ٫سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
زمستان است"اخوان ثالث"

می خوانم و می ستایمت پر شور ای پرده دلفریب رویا رنگ
می بوسمت، ای سپیـــــده گلگون ای فردا! ای امید بی نیرنگ
دیریست که من بی تو می پویم
هر سو که نگاه مـــــــــی کنم آوخ! غرق است در اشک و خون نگاه من
هر گام که پیش می روم، بر پاست سر نیزه خون فشــــــــــان به راه من
وین راه یگانه راه بی برگشت
ره می سپــــــــریم همراه امید آگاه ز رنج و آشنـــــــــــــــا با درد
یک مرد اگر به خاک می افتد بر می خیزد و به جای او صد مرد
این ست که کــاروان نمی ماند
آری ز درون ایــــــــــن شب تاریک ای فردا! من سوی تـــــــو می رانم
رنج است و درنگ نیست، می تازم مرگ است و شکست نیست، میدانم
آبستن فتــــح ماست این پیکار
می دانمت، ای سپیـــــده نزدیک ای چشمه تابناک جان افروز
کز این شب شوم بخت بد فرجام بر می آیی شکفتـــه و پیروز
وز آمدن تو: زنـــــدگی خندان
می آیی و بر لب تو صد لبخند می آیی در دل تـــــو صد امید
می آیی و از فروغ شادی ها تابنده به دامن تو صد خورشید
وز بهر تو بازگشته صد آغوش
در سینه گرم توست ای فردا درمان امید هـای غم فسرد
در دامن پاک توست، ای فردا پایان شکنجه های خون آلود
ای فردا! ای امید بی نیرنگ

لیلا یکی از دانش آموزان صنف دوازدهم لیسه رابعه بلخی و از مهاجرین افغان در پاکستان بود که به منظور حل
مشکلات و برای اشتراک در امتحان کانکور می خواست به کابل بیاید، که متاسفانه در مسیر راه بر اثر انفجار
ماین جانش را از دست داد.

صبر کن لیلا که چای سبز مادر دم شود
شاید آن مین کنار جاده هم آدم شود
ای خدا! چشم قشنگ آفتابت می کشم
یک کمک گردی اگر از موی لیلا کم شود
کوچه پر سنگ است آنجا آفتابش سنگسار
خواهرم نگذار کار مادرت ماتم شود
سیب ها، انگور ها امسال چاقو میدهند
صبر کن! زود است چاقو حضرت مریم شود
های شهرستان زابل! خواهرم را باز ده
ور نه تا فردا گلوی چشم هایم "بم" شود
مه اولغوی رمه گوسپون تو مووم
تو عاشق شو بغل ده رای مه واز کو
مه صدقی ای لب و دندون تو موشوم
تو دستیم را ده دست خو یگ دفه دی
ما لاکیت گیردی گردون تو موشوم
ده دیست خو داس بیگر آلاف درو کو
مه آلاف و مه بلدیرغون تو موشوم
غدر نیکشه نکو کالی خو نیرو
قربان نام و ای نیشون تو موشوم
توخوم تیت کو بلی زمینی اوماغ
که ما دیده کیده دیغون تو موشم
نه از کشمیر هندوستانه مریم
نه از چین نه از جاپانه مریم
نه از ایران نه پاکستانه ویرو
گل سورخی هزارستانه مریم
چه خوب کاکه چه خوب بیرییه مریم
گمانمه از ملکی جاغورییه مریم
مره موگه سفر تو خیلی دیر شد
چیز کار کنوم که مجبورییه مریم
اَمو "بیسود" و "بامیّو" یه قوما
گلی
بادام "اُرُزگو" یه قوما
که
از "کابل "و"چینداوول" بالا
گلی
صد برگ تاییستویه قوما
وَ
"دیزنگی" و "دایکندی" ترکما
مزار
"و بلخ "و مالیستویه قوما
از
کویطه "یا "جاغوری " زیبا
گل
سرخی "هزارستو"یه قوما
و
ده لندن یا سیدنی , کا نادا
نجیب
زادای "غرجستو"یه قوما
امی
پیام از " عزیزه " ده هرجا
همگی یک "هزارستو" یه قوم
مه قربانى
چیمى بادام تو دختر
نيشينم
سالها ده نام تو دوختر
اگر موردوم
دراين دونيايى فانى
به او دنيا
گيرم دامان تو دوختر
ده جاغوری
عجب رسم بدی یه
ده هرخانه
بوری آجی بودی یه
اگه پرسان
کنی زوارشوم دکوجایه
ده قار
موگیه که دکارو غریبی یه
پدر دست تو
بوی نان می داد
به یک دردم
دو صد در مان می داد
از اول خوانده
بودم تا قیامت
پدر هم آب-پدر هم نان می داد
شب است، داد بزن بانو! سکوت سرد سترون چیست؟
صدا، صداست که میماند، دلیل حنجره بستن چیست؟
تمام پنجرههایت، کور؛ میان گور خودت ماندی
و هیچگاه نفهمیدی فروغ، آینه، روزن چیست
سرود شعلهی دلتنگی ز چشمهای تو میجوشد
گلوی تلخ تو میداند که طعم بغض شکستن چیست
شب است، با نخ آوازت بدوز پرچم عصیان را
وگرنه ماندن و پوسیدن میان رشته و سوزن چیست؟
تمام منطق اینان را که بر غروب تو میخندند
شکافتیم و نفهمیدیم که پیش منطقشان، زن چیست
هوای تازه و بارانی درون باغچه میپیچد
در این هوای شکوفایی، دلیل پنجره بستن چیست؟
« محمدشریف سعیدی »


