دیدم چراغ خانه همسایه

تاریکی مرا، روشن نمی کند

چشم از چراغ دور گرفتم

در خود سراغ نور گرفتم

در من شبی به طول تن آسایی

چاهی به عمق تنهایی بود

در هر قدم، هراس مرا می کاست

کز راه ناشناخته باز گردم

من هم خیالباف سحر گردم

اما هنوز،

خانه همسایه روشن بود

زخمی زدم به پوست تاریکی

ناگاه، طبل شب به صدا افتاد

دریافتم تهی است!

"                            محمدعلی بهمنی"